با عقل نه با احساس
سلام در این پست می خواهم درباره انتخابات صحبت کنم؛ نه فرار نکنید، آره قبول دارم این چند وقته آنقدر از رادیو و تلویزیون شنیدید و در روزنامه ها خواندید که از هر چی انتخاب و صندوق رای، داره حالتون به هم
می خوره عیب نداره اندکی تحمل بایدش.
ولی من می خواهم از زاویه ای دیگر درباره انتخابات صحبت کنم و اولش کمی مقدمه می گم؛ حالا بریم سر اصل مطلب:
انتخابات عین دموکراسی نیست ولی بخش مهمی از آن است(به قول فلاسفه علت لازم دموکراسی است نه علت تامه) به خصوص برای کشور ما که هنوز دارد مشق دموکراسی می کند و در زمان هایی خوب بوده و زمانهایی ضعف هایی را حس کرده ولی در کل این مشق با کمی غلط که می شه با مسامحه آنها را ندید، خوب املا شده و ما باید در راه تقویت این امر با حضور در پای صندوق ها به این املا کمک کنیم اما آیا صرف حضور کافی است یا نه؟
به نظر من حضور در پای صندوق ها بدونه مطالعه بر روی نامزدها نه تنها درست نیست بلکه خیانتی شدید است زیرا باعث می شود افرادی به مجلس که رکنی اساسی در نظام جمهوری اسلامی است راه یابد، و کسانی که بدونه مطالعه به آن نامزد رای داده اند در پیشگاه ملت مسئولند.
نکته دیگر اینکه باید کاملا پرهیز کرد از احساسی رای دادن، بگذارید کمی توضیح دهم: احزاب قطعا می خواهند کرسی های بیشتری در مجلس به دست آورند و به این خاطر از روشهای مختلفی استفاده می کنند که یکی از این روشها استفاده از احساسات مردم است. مثلا افرادی که به علت حادثه ای مثلا دستگیری به وسیله آمریکا در عراق یا نمونه های دیگر که متاسفانه در لیست بعضی احزاب مشاهده می شود - این افراد انسانهای بسیار شریفی هستند اما خب به کار مجلس نمی آیند - که عموما هم از اهالی رسانه ها هستند.
روش دیگر در بازی با احساسات استفاده از شعارهایی است که دست بر روی نیازهای اساسی ملت می گذارد که بخصوص در مسائل مالی و به ویژه در مناطق محروم مشاهده می شود مانند پرداختی مبلغی و نمونه های دیگر که همه آنها را می دانیم.
اما مسئله دیگر نحوه انتخاب کاندیدای مورد نظر است؛در این کار دو روش متصور است:
1) حضور در جلسات و پرسش از نامردها که در ایران چندان ظهور و بروز ندارد.
2) توجه به شعار های تبلیغاتی(که با توجه استفاده بیشتر از این روش کمی در مورد آن بحث می کنیم)
برای این کار از یک حدیث با این مضمون استفاده می کنم که گمان دارم از حضرت صادق(ع) باشد و آن اینکه؛ اگر سخنی از معصومین دیدم که با قرآن عقل مطابقت ندارد آن را به دیوار بکوبیم چون جعلی است و از این بزرگواران نیست و در مورد شعار ها هم این نکته صدق می کند وقتی وعده ای و شعاری در انتخابات استفاده می شود که اصلا در حیطه ی وظایف وکلای مجلس نیست و اصلا آن شعار با عقل نمی خواند مثالی که می خواهم بزنم بر می گردد به تجربه شخصی خودم که حدود 4 یا 5 سال پیش زمانی که در دبیرستان درس می خواندم اتفاق افتاد و آن اینکه در انتخابات مدارس یک دانش آموزی وعده داده بود رو به روی مدرسه یک پل هوایی بسازد، گاهی شعار ها نامزدها به همین اندازه کودکانه است.
انشاالله که رای دهیم و این کار را با عقل انجام دهیم نه با احساس
راستی مب خواهم از پست بعدی قبل از شروع هر مطلب؛ جمله ای یا حدیثی یا تک بیتی زیبا بنویسم. از شما تقاضا دارم اگر اگر نمونه های زیبایی دارید برای ما بفرستید. متشکرم
رهاست گیسویش
نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
شاعر: نظری
اربعین حسینی بر همگان تسلیت باد به امید اینکه شعیان خوبی برای ایشان باشیم.
وای از این جهان
خیلی وقته خسته شدم از جهان و جهانیان، بریدم اما راستش نمی دونم به کجا پناه ببرم به کی بگم که به حرفم گوش بده اصلا نمی دونم چه جوری بگم البته می دونم به کی بگم ولی آخه ... شرمم می شه باهاش در میون بذارم، می ترسم بهم بگه - که البته عمرا نمی گه- چشمتون کور دندتون نرم خودتون اینجوریش کردید وقتی درستش کردم خیلی خوب بود، پاک بود، تمیز بود، مرتب بود، اصلا عالی بود. حقیقتش راست می گه؛ من و بگو اصلا اون که دروغ نمی گه ببخشید گیج می زنم.اصلا چه طوره به شما بگم شاید درد مشترکمون باشه که حتما هست. نه، نه، عزیزم عاشقی نیست گیر اَلَکی نده حال ندارم. ولش کن به شما هم بگم اعصاب جوانان محترم و محترمه به هم می ریزه.
عجب برزخی گیر کردم به قول شاعر:
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستمخب حالا که این طوره میام این وَر وصل بهتون می گم هرچی شد به خودتون مربوطه، البته اونهایی دچار تاثر می شن که به دنیا نگاه عاشقانه داشته باشند.تصویری که براتون می کشم یک بک گراند تک رنگ داره که آن هم قرمزه البته سمت راست تصویر همون وَسَطا یه نوری می درخشه که اولش کمی امید وارم می کنه اما وقتی ادامه ی این نور رو دنبال می کنم قشنگ رو به روی اون نور یه دختر بچه رو می بینه که شکمش از بس پر خوری کرده ورم داره اما انگار به لباس هاش نمی یاد خانواده ثروتمندی باشه پس قطعا برای پرخوری نیست وای خدا امید هایم به باد رفت پس این ورم مال چیه؛ آره درسته، من هم همین فکر و می کنم خیلی وقته چیزی نخورده آب زیر پوستش جمع شده. نه نرید صبر کنید انگار یه برگه دستشه که روش چیزی نوشته البته باز با رنگ قرمز.... بذارید رو عکس زوم کنم نه نمی خوام باور کنم آخه اون 10 سال بیشتر نداره می دونید چی نوشته، نوشته HIV+ ....بذارید برگدم سمت اون نور، اون روشنایی هنوز امیدی به هم می ده در قلب نا امید من این جوری که مشخص نمی شه باید برم بیرون نقاشی چندان هم لازم نیست برم بیرون 20 سانت برم کافی ...یه پسر بچه دیگه که انگار خیلی خیلی خسته است چهره اش مثل کسیه که یه چیز سنگین دستشه بذار به دستاش نگاه کنم ببینم چیه. وای آمد به سرم از آنچه می ترسیدم گویا تمام غم عالم رو سرم خراب شد ..... آخه این اسلحه دست این بچه چی کار می کنه اونم بچه ای که حداکثر پانزده سال داره وایسا نرو پشت سر پسره یه چیزی نوشته یکی داره بهش می گه یالا دیگه بزن بزن بزن ب..........هزاران هزار از این تصاویر دارم که هر وقت می بینم..........................................
حالا خودمونیم شما روتون می شه اینها را به خدا بگین و بهش شکایت کنید من که روم نمی شه.
از صلح می گویند یا از جنگ می خوانند
دیوانه ها آواز بی آهنگ می خوانندشروع دوباره
سلام بر همه دوستان عزیز ببخشید در وعده ی ما کمی تاخیر افتاد به قول مرحوم گل آقا که انشاالله غریق رحمت الهی باشد: مدتی در کار ما تاخیر شد مدعی در غیبت ما شیر شدالبته این مصراع دوم هیچ ربطی به ما نداره؛ اصلا ما کی هستیم که مدعی داشته باشیم.خب برم سر اصل مطلب، به امید خدا در جهت هر چه غنی تر کردن و متفاوت کردن فضای وبلاگ یکی از دوستان قدیمی و یار غار (به قول ادبا هم قطار ) که انشاالله نامش را در پایین مطالب خواهید دید با ما همکاری می کنه تا در این وبلاگ فقط من متکلم وحده نباشم و کسی دیگر هم در این وبلاگ قلم بزند. البته هر شخص دیگری که نقدی یا نظر در رابطه با مسائل این وبلاگ داشته باشه می تونه به حفظ ادب(البته همه با ادب هستند) او رو در قسمت نظرات قرار بده یا که با استفاده از پست الکترونیکی مطلب خود را بفرستد ما هم آن را با عنوان نقد با نام فرستنده در وبلاگ قرار می دییم.حالا برای شروع کار یک شعر بسیار زیبا که خودم واقعا دوستش دارم را براتون می ذارم به امید اینکه بد قولی ما رو ببخشید. مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را شاعر :فاضل نظری
